بار کج به منزل ...!

از مدتي قبل فكر پليدي را در سرم مي‌پروراندم و براي عملي كردن نقشه‌ام به سراغ پزشكان متخصص و باسابقه مي‌رفتم. با این کار توانستم از دو تن از آنان با حيله و نيرنگ كلاهبرداري كنم.
«پوريا» جوان 26 ساله‌اي است كه با شكايت دو پزشك متخصص، توسط تيم آگاهي كلانتري دستگير شده است.
او در بيان چگونگي ماجرا گفت: با ندانم‌كاري‌هايي كه كرده بودم، مشكلات مالي برايم به وجود آمد و راه فراري از آن نمي‌يافتم تا اينكه نقشه كلاهبرداري را طراحي كردم و با مرتب كردن سر و وضع خودم به مطب يكي از پزشكان متخصص رفتم. با اطلاعاتي كه از اين پزشك خيرخواه و حاذق به دست آورده بودم، ادعا كردم كه قبلاً در تهران دانشجوي او بوده‌ام.
پوريا ادامه داد: آقاي دكتر در حالي كه مي‌گفت مرا به ياد نمي‌آورد؛ ولي با رويي باز از من پذيرايي كرد. پس از گفتگويي كوتاه و با سوءاستفاده از حسن نيت او، ادعا كردم كه همراه همسرم از تهران براي مسافرت به مشهد آمده‌ايم؛ اما در اينجا چون عابربانكم توسط خودپرداز ضبط شده است و هيچ آشنا و فاميلي در اين شهر ندارم، به سراغ شما استاد عزيز آمده‌ام تا كمكم كنيد.
با اين حيله مبلغ پانصد هزار تومان وجه نقد از دكتر اخذ كردم و حتي خودروي او را نيز براي رفتن به يك مهماني گرفتم و چون با سرعت خيلي زياد از چراغ قرمز رد شدم؛ پليس، خودرو را توقيف و به پاركينگ انتقال داده است.
پوریا افزود: چند روز گذشت و دوباره به سروقت يك پزشك ديگر رفتم تا از او نيز كلاهبرداري كنم؛ اما غافل از آن بودم كه پلیس قبلاً آموزش‌ها و هشدرهای لازم را به پزشکان و متخصصین داده بود و این دکتر نیز که از ماجرای فریب خوردن پزشک قبلی مطلع بود؛ مرا سرگرم كرد و موضوع را به پليس 110 اطلاع داد و در حالي كه در مطبش منتظر دريافت پول بودم، مأموران در محل حاضر شدند و دستگيرم كردند.
پوریا در پایان ضمن اظهار ندامت گفت: «راست مي‌گويند كه بارِ كج به منزل نمي‌رسد و به قول پدر بزرگم آدم كلك‌باز يك پايش توي چاه است!»

از ماست که بر ماست!

همه چيز از روزي شروع شد که من و شوهرم تصميم گرفتیم براي خوشحالي و سرگرمي خانواده­مان، ماهواره بخریم. با اين کار مي­خواستیم اوقات فراغت­ فرزندان را در استان کویری یزد پر کنیم و آسايش و آرامش بیشتری داشته باشیم.
ورود ماهواره به خانه، سرآغاز ماجرايي تلخ براي من و خانواده­ام بود. همسر و فرزندانم، بيشترِ ساعات شبانه‌روز را به تماشاي سريال­هاي ماهواره­اي مشغول بودند و من غافل از اينکه اين سريال­ها و برنامه­هاي مبتذل چه آثار سوء و مخربي روي آنها خواهد گذاشت، بسيار خرسند و راضي بودم. وقتي به خودم آمدم که اخلاق و رفتار همسرم به کلي عوض شده بود و دائماً با دوستان جديدش وقت­گذرانی می­کرد.
فرزندانم، ديگر از من و شوهرم بيمي نداشتند و روزبه‌روز گستاخ­تر مي­شدند. دخترم با لباس و آرايش زننده از خانه بيرون مي­رفت. شب­ها به بهانه درس خواندن، تا ديروقت با دوستانش بيرون از منزل بود. پسرم درسش را رها کرده بود و فقط براي پول گرفتن سراغم مي­آمد. خانواده من که اهل نماز و روزه بودند نه تنها هيچ توجهي به فرايض ديني نداشتند بلکه نماز خواندن و روزه گرفتن را نوعي عقب­ماندگي مي­دانستند و مرا به‌خاطر پايبندي به اصول اخلاقي و نماز خواندن مسخره مي­کردند.
حالا شخصيت­هاي مبتذل و مانکن­هاي سريال­هاي ماهواره­اي الگويشان شده بودند و دائماً در فکر تقليد از آرايش و پوشش آنها وقت مي­گذراندند. زندگي­مان نابود شده بود؛ احساس تنهايي مي­کردم و از اينکه بدون فکر و تدبير اين کار را کرده بودم، پشيمان بودم. تا اينکه نزد مشاور رفتم و طي چند جلسه مشاوره متوجه اشتباهاتم شدم.
بعد از آن خيلي سعي کردم تا روابط صميمانه­اي با همسر و فرزندانم داشته باشم و از تکنيک­هاي مشاوره­اي کمک گرفتم. رفته‌رفته روابطم با همسرم بهتر شد. به او توجه بيشتري مي­کردم و او را چند جلسه نزد مشاور بردم. حالا وضعيت خيلي بهتر شده است. ماهواره را نیز جمع کردیم و تحویل بسیج دادیم و یک دستگاه دیجیتال گرفتیم. اميدوارم بتوانم فرزندانم را هم متقاعد کنم تا اينکه زندگيمان مثل گذشته حال و هوای خود را داشته باشد و آرامش به منزلمان بازگردد.